خدايا... خدايا چه احساس قشنگي دارم وقتي شروع هر نوشته ايي با اسم تو باشه . خدايا تو هموني كه گفتي وقتي دل با عشق و خرد همراه بشه دست نا اميدي ازش كوتاه مي مونه. ولي حالا مي خوام فرياد بزنم داره من رو انكار مي كنه . مي خوام بهت بگم چطور يك آرزو خودش رو خاطره كرد؟ همه مي گن اميد به آينده...آينده؟...خدايا مگه امروز من آينده ديروزم نيست پس چرا از آينده هم خيري نديدم؟ ديگه مي خوام نامه هاي فردا رو نخونده تا بزنم و بذارمش يك گوشه تا ديگه حتي آينده ايي هم نداشته باشم . ديگه زندگي بين زنده ها خيلي برام كهنه شده مي خوام خودمو بين مرده ها جا بزنم و برم . شدم مثل عاشقي كه مي خواد چيزي بگه ولي سر و كاري با عشق نداره و شايد تنها كسي كه دركي از مفهوم حرفاش داره خودش باشه. خدايا فقط ازت مي خوام هيچوقت از حرفايي كه مي زنم پشيمونم نكن.
وقتي مي خوايي از غربت و دوري بنويسي شايد مسافرها و غربت نشين ها از همه بيشتر دوست داشته باشن كه نوشته هات رو بخونن . ولي نمي خوام از غربت اونا بنويسم ، مي خوام از غربت خودم حرف بزنم ؛ مي خوام از جايي بگم كه با اينكه همه رو مي شناسم و به ظاهر دوست اند ولي خيلي غريبم. شايد غربت مثل آغاز يك نوشته بمونه آخه هميشه شروع نوشتن مي تونه خيلي سخت باشه ...
همين كه عزيزت نگاهش رو ازت بگيره و وجودش رو كنارت احساس نكني اونجا مي تونه برات آخر غربت نشيني باشه . نمي دونم چرا اين روزا هر جا كه مي رم مردم دارن يك شعري رو زير لب زمزمه مي كنند ومي گند: غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره........خداي من يعني دوري از عزيزت اينقدر مي تونه براشون قشنگ باشه كه حتي براش شعر هم مي گند؟
دلم گرفته؟ آره...ولي تو از كجا فهميدي؟ مگه تو هم به اين وبلاگ سر مي زني؟
يادته مي گفتي نبايد از هم خاطره ايي داشته باشيم غافل از اينكه درد و دل با قاب عكست منو تنها نمي ذاشت... وقتي به گوشت رسيد بيا كه داره خودشو مي كشه اومدي و قاب عكستم ازم گرفتي و ديگه بهونه ايي براي زندگي ندارم...
راستي نگفتي از كجا فهميدي دلم گرفته؟ از نوشته هام؟ ...آره فهميدم قلب من توي سينه تو داره مي تپه ، ولي تو با وفا قلبتو بردي يك جايي كه ديگه دستم بهش نرسه....
بي خيال خيلي وقته به اين غربت نشيني عادت كردم .
يا حق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:34 توسط غریب تنها |
وقتی دلم به درد میادو کسی نیست به حرفهایم گوش کند، وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است، وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم، وقتی تمام عزیزانم با من غریبه میشوند، و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند... وقتی تمام عالم را قفس می بینم... بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم.. بی تفاوت می گذرم... دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ... بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد... نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي... آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که زعشقم دور می سازد نمی خواهم،می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را،هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد، (( منتظر اون نظرای خوشکلتونم)) *** تا بعد***

من بنده عشقم، بنده عاشقی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:9 توسط غریب تنها |
با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم ، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم ، او هم سرش را بالا كرد. ديد كه مرا مي شناسد. خنديدم. گفت : دوستيم ، گفتم : دوست دوست. گفت : تا كجا ؟ گفتم : دوستي كه تا ندارد. گفت : تا مرگ ! خنديدم و گفتم تا ندارد ! گفت تا پس از مرگ ! گفتم : نه نه نه تا ندارد. گفت : قبول. تا آنجا كه همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم تا بهشت ، تا جهنم ، تا مرگ ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم. خنديدم و گفتم : تو برايش تا هر جا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار. اصلاٌ يك تا برايش بكش از اين سر دنيا تا اون سر دنيا. اما من اصلاٌ تا نمي گذارم. نگاهم كرد ، نگاهش كردم. باور نمي كرد ، مي دانستم او مي خواست حتماٌ دوستيمان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهميد.
گفت : بيا براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم. گفتم : باشد تو بگذار. گفت : شكلات ، هر بار كه همديگر را مي بينينم يك شكلات مال تو ، يكي مال من ، باشد ؟ گفتم : باشد. هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات مي گذاشت توي دستم. باز همديگر را نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم ، دوست دوست. من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتن توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم. مي گفت : شكمو ! تو دوست شكموئي هستي ! او شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ. مي گفتم : بخورش ! مي گفت : تمام مي شود ، مي خواهم تمام نشود ، براي هميشه بماند. صندوقش پر از شكلات شده بود. هيچ كدامش را نخورده بود. من همه اش را خورده بودم. گفتم : اگر يك روز شكلاتهايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها. آن وقت چه كار مي كني ؟ گفت : مواظبشان هستم. مي گفت مي خواهم نگاهشان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات ها را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه نه نه تا ندارد. دوستي كه تا ندارد.
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بيست سال شده است. او بزرگ شده است ، من هم بزرگ شده ام. من همة شكلات هايم را خورده ام ، او همة شكلات هايش را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي كند. مي خواهد برود ، برود آن دور دورها. مي گويد مي رود و زود بر مي گردد ولي من مي دانم مي رود و بر نمي گردد. يادش رفت شكلات برايم بياورد. من يادم نرفت ، يك شكلات گذاشتم كف دستش ، گفتم : اين براي خوردن ، يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش گفتم : اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت. يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلاتهايش. هر دو را خورد. خنديدم ، مي دانستم دوستي من تا ندارد ، مي دانستم دوستي او تا دارد. مثل هميشه ، خوب شد همة شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد.
حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:47 توسط غریب تنها |
سلامی چو بوی خوش آشنایی...
سلام به همه مهربونا ، دوستای گل خودم ، اونایی که هنوز غریب تنها رو فراموش نکردن ، میدونم که خیلی دیر کردم ، معذرت میخوام از اینکه تو این مدت بهتون سر نزدم و امیدوارم که منو ببخشید... خوب دوستان چه خبرا ؟ چی کار کردین با ماه رمضون ؟ خوش گذشت ؟ مارو هم دعا کردین؟ ایشالا که طاعات و عباداتتون قبول باشه . از این به بعد سعی میکنم مرتب سر بزنم و تنهاتون نذارم .

عشق چيست؟
زندگی سفر در جاده ای است بی انتها با اميد و آرزوهايی منحصر بفرد. در اين جاده برای من و تو لحظه هايی سبز و زيبا هست که چنان تو را اسير و دلبسته خويش می سازد که رفته رفته واژه مرگ را در ذهن کمرنگ تر می نمايد. يا اين که اين جاده ممکن است چون بيابانی خشک، آينده ای سرد را تجلی کند. اما هر چه که هست مسيری است که لطف ايزدی تنها کسانی را که او بخواهد واردش می کند. نعمتی که خدادادی است و نامش زندگی است.
و اما چيزي فراتر از زندگی هستی بخش و پراحساس که در اين جاده ناهموار من، تو و خيلی های ديگر با آن برخورد می کنيم با حس رنگ و بويی خاص. شايد آنقدر خوش زرنگ و خوشبو باشد که به يکباره مسير زندگی را تغيير داده و وارد آن جاده هميشه سبز و جاودانه کند که تنها عاشقان حقيقی اش سعادت حضور در اين مسير را دارند و شايد آنقدر زشت و تلخ باشد که اميدها به نااميدی ها منجر شود و تو در آن جاده متوقف و نور هستی در وجودت خاموش.
«عشق واژه ای که پرمعناست و ديدی ويژه نسبت به او در اذهان نقش می بندد. سحرگاه که می شود. وقتي که هنوز خورشيد در آن آسمان وسيع چشم نگشوده، وقتی صداي الله اکبر موذن از پشت بام خانه ات به گوشت می رسد و تو را از خواب خوش بيدارت می کند، در ان موقع است که دوست داری به ديدار آفريدگار هستی ات بروی، کسی که انسانی خلق کرد چون چون تو که مشتاقانه با او راز و نياز کنی و از ؟؟؟؟؟دل عاشقت بگويی و در آن هنگام، رويش يک عشق را مي بينی و ان عشق به خالق است.
«خالق بي همتا»
وقتي چشم هايت را در طلوع يک صبح زيبای تابستانی باز مي کنی و نقش می کشی با تمام وجود، و طراوت را حس می کنی، وقتی در يک شب بارانی فصل بهار قدم زنان بوی درختان تازه جوانه زده را استشمام مي کنی، وقتی در يک غروب پاييزی در يک جاده پر از برگ های زرد و خشک شده پا می گذاری و صدای خش خش آنها را می شنوی و وقتی در ظهر زمستانی از پشت پنجره دانه های برف را می بينی که همه جا را به سلطه خود درآورده همواره يک چيز در ذهنت پر رنگ و پررنگ تر می شود و آن حس يک عشق است. عشقی که نه مد می پذيرد و نه قانون خاصی. بی رياست و پاک تر از آنچه که فکرش را بکنی و تو همان عاشق واقعی که براي رسيدن به آن عشق ثانيه ها را می شماری.
عشق براي من آن ستاره درخشانی است که هر شب مرا به پشت بام خانه فرا می خواند که تماشا کنم او را و او هم چشمکی بزند و مرا شاد کند ستاره ای که مهتاب هم با ديدنش رنگ می بازد و آنقدر روشن می شود که فکر می کنی همه جاي اين کره خاکی چراغانی شده است. اما مهتاب نمی داند که او با آن همه نور در مقابل ستاره درخشان من عاجز است. او را می بينی که هر شب خود را به ستاره من نزديک می کند تا در کنار او درخشش را ياد بگيری و چون من، در زمان غيبتش دلش بگيرد، بيمار شود و زرد رنگ. براي من عشق صداقت و پاکی آن ستاره اي است که پرتلالو است و از هيچ چيز و هيچ کس باکی ندارد حتی از آن رقيب سرسختش مهتاب.
«عشق چون رنگين کمان است. آبی است چون آبی روان و آسمان پابرجا. سرخ است چون خون جاری در رگ ها و مظهر حيات. سبز است چون طراوت درخت هميشه بهار. سفيد است چون قلب پاک و صافی که چونه شيشه شفاف است بدون هيچ ترک خوردگی.
«و براستی عشق زيباست.»
عاشق باشید و شاد
تا بعد
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:15 توسط غریب تنها |
آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمیبینی آنگاه که در طالع این ماهت خبری از معجزه نیست بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده تا بهترین هارا به ارمغان آوری کلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتي.. رفت ساکت ميشوم ميخندم ولي خنده ام تلخ ميشود استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من ميخندم و ميگويم.. خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است . . . به امید دیدار...


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:13 توسط غریب تنها |
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است...
بیا رهتوشه برداریم قدم در راه بی بازگشت بگذاریم، ببینیم آیا هر کجا هست آسمان همین رنگ است؟خدای من همیشه خودم را ابتدای جاده بی انتهایی می بینم که پایانی بر آن نیست، نه اینکه تصورم این باشد عمر جاودانه خواهم داشت نه، که سرانجام همه بندگانت مرگ است... میدانی که تنهایم البته در میان بندگانت ولی تو همیشه با منی۷ همه جا درون منی، از من به خودم نزدیکتری... میدونی اوستا کریم گاهی فکر می کنم اگر جای بنده های ناسپاست بودی چقدر وحشتناک میشد وای چقدر بد میشد مثل بنده هایت باشی... بنده هایت که دل می شکنند و آزار می رسانند و لطمه می زنند شاید از روی ناآگاهی و بیشتر مواقع با آگاهی کامل...اخ خدای من کافیه عیبی هر چند کوچک در کسی بیابند وای که چه زود بروز می دهند خدای خوبم تو رازدار همه بنده ها هستی خوب و بد زشت و زیبا ، مهربان و نامهربان ، شاکر و ناسپاس، مومن و بی دین ... وای جقدر رحم می کنی به بنده هات...چقدر صبر داری نازنین معبود من...خدایا اگر تو نبودی من و امثال من از دست بنده های ناسپاست به که پناه می اوردیم... من در جاده بی انتهای زندگی با همه درد و رنجش فقط تو را دارم و بس تو تنها پناه منی جانشین بهترین هایم هستی که تو یا رب بهترینی ...من قصه زندگیم از کودکی تا کنون بدون وجود تو جز غم چیزی نیست . اگر تو نبودی تا حالا هزاران هزار بار غرق شده بودم در نیستی ... مهربانم همیشه تنها پناهم بودی و هیچوقت اجازه کج رفتن بهم ندادی و راضیم به رضای تو یا رب... همچنان در جستجوی عشق تا بیابم ممنونم از همه ي دوستان كه منو تنها نميذارن، تا بعد...

در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کحایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری نگذیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:32 توسط غریب تنها |

سلام به همگی
این بار خیلی دیر کردم و مثل همیشه معذرت میخوام...امیدوارم که حال همگی خوب باشه ... خیلی دیره اما سال نو رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از موفقیت داشته باشید...امروز اومدم که فقط همینو بگم و برم ... اما دوستان به زودی با جشن تولد ۱ سالگی وبم خدمتتون میرسم... راستی از سمیه خانوم هم بابت انتقاداشون تشکر میکنم اما ...
ای کاش دنیا به همان اندازه که می گویند
کوچک باشد
حالا تو هرچه قدر هم که دور باشی
نزدیکی...
خیلی نزدیک...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:37 توسط غریب تنها |
سلام میدونم که دیگه براتون عادی شده که من دیر میام پس امیدوارم منو ببخشید...خوب دوستان چه خبرا ؟ چی کارا میکنید؟ بازم که شرمندم کردید...بابا دمتون گرم بابت نظرای زیباتون...امشبم بعد از یه مدت اومدم که یه پست بذارم و از همتون تشکر کنم... برای همتون آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم که همیشه شاد و پیروز باشید. تو نيستي كه ببيني تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است تنها به خواب مي ماند
اينك كه تورا ندارم دانستم كه هيچگاه خود را نداشتم رفتي وازسرعادت گفتم فراموشت مي كنم گفتم دل را مي سوزانم همانطور كه مرا سوزاند حرفي ازتوبه ميان نياوردم اما انديشه ات راچه كنم كه هيچگاه ازميان نمي رود تونخواستي من باشم اما بودن من درخواستن توبود نيستم چون آن زمان كه فرياد دل برآوردم ندانستي چه گفتم نيستم چون تازه فهميدم صحبت ازتودليل بودنم بود وبازهم نخواهي شنيد كه چه گفتم اما با حرف دل مي گويم شايد دل توغيرازتوباشد شايد همسايه ي دل من دل توباشد هيچگاه نخواهي شنيد اما برگرد من دلتنگم من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم . واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم. توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود . من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود.
چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:14 توسط غریب تنها |
سلام به همه دوستای گل خودم ایشالا که مثل همیشه حالتون خوب باشه...بهتون حق میدم از دستم حسابی ناراحت باشید اما نتونستم بیام (به همون دلیل همیشگی). واقعاْ نمیدونم چی بگم از محبت شما که هیچوقت تنهام نذاشتید و با نظرای خوشکلتون منو تشویق کردید. ایشالا که بتونم یه جوری جبران کنم. تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟ تقديم به اولين لبخندي كه خشكيد وتقديم به تمامي دلهاي شكسته ومنتظر

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟
تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟
در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.
براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند. واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.
اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.



![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:33 توسط غریب تنها |
با سلام... امروز اومدم با یه سوال وممنون میشم نظرتونو بگید و اگه جواب آخریه بگید چرا...
من و تو = ...؟ الف) ما ب ) ذلت ج ) لذت د ) هیچکدام منتظر جوابتونم یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:51 توسط غریب تنها |